تبليغاتX
هامون
خاطرات روزانه ، مقالات و ....

« همراه بی محل ! »

نیمه های شب مشغول تماشای مسابقه فوتبالم . تیم مورد علاقه ام گُل خورده و عصبانی هستم . موبایلم زنگ می خورد . صفحه نمایشگرش را نگاه می کنم ، شاعری است شوریده ، حوصله شنیدن اشعارش را ندارم ، جواب نمی دهم ، دو سه بار دیگر زنگ می زند . جواب نمی دهم . پیامک می فرستد : « بیداری » جواب می نویسم : « نه خوابم ! » خیالش راحت می شود و دیگر زنگ نمی زند
+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1387ساعت   توسط عزیزا... محمد پور  | 

« لطفاً  مرگ بر آمریکا ! »

در میان انبوه جماعت راهپیمایی 22 بهمن شعار مرگ بر آمریکا می دهم . ناگهان مجری شعار شروع می کند به بدگویی از کاندیداهای اصلاح طلبان و بدترین کلمات را نثارشان می کند .

از جمع می روم و کنار پیاده رو آنقدر می ایستم تا صدایش به گوش نرسد . آنگاه به جماعت بعدی می پیوندم
+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1387ساعت   توسط عزیزا... محمد پور  | 

« مشاوره ی کار ساز »

دوستی می گفت :

صدای داد و قال زنی میانسال را داخل کوچه ای می شنوم ، کنجکاوانه به جماعتی که دور او را گرفته اند نزدیک می شوم . زن با مشت به در می کوفت و تهدیدکنان از صاحبخانه می خواست در را باز کند . از عاقله مردی ماجرا را پرسان می شوم . می گوید : « این خانم قبلاً با شوهرش اختلاف داشت و برای مشاوره نزد یک خانم مشاور می روند . خانم مشاور به زن تأکید می کند از ادامه ی زندگی با شوهرش صرف نظر کند . زن که طلاق را از شوهرش می گیرد ، متوجه می شود خانم مشاور با شوهرش ازدواج کرده و الان هم برای تسویه حساب از این عروس و داماد آمده ....

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1387ساعت   توسط عزیزا... محمد پور  | 

« نمره مشارکت ! »

دوستی برایم نقل می کرد :

متوجه شدم دخترم چند روزی است در نماز خواندن تنبلی و بهانه جویی می کند . بدتر از آن ، وقتی کارنامه اش را گرفتم ، دیدم تمام نمراتش بیست است . الا نمره ی انضباط که 18 بود نگران شدم ، به گمان این که فرزندم دچار انحراف اخلاقی شده ، به دفتر دبیرستان مراجعه کردم و از خانم مدیر علت نمره ی کم انضباط او را جویا شدم ، که جواب شنیدم : « فرزندتان بچه ی بسیار با ادب و درسخوان است . اما به خاطر مشارکت کمش در نماز جماعت ، دو نمره از انضباطی اش کم شده است .
+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1387ساعت   توسط عزیزا... محمد پور  | 

« تله موش ! »

مدت ها بود که موش های اداره ی ما هجوم آورده و در غیبت همکاران نه تنها غذا ها حتی وسایل برقی و کامپوترها از آسیب شان در امان نمانده بودند . پس از یک جلسه ی اضطراری ، به همکارن گفتم : « هر کس طرحی پیشنهاد کند که اداره از لوث وجود این موجودات موذی پاک شود ، جایزه ی خوبی می دهم . » 24 ساعت به آن ها فرصت می دهم فردای صبح قبل از آن که همکاران فرصت کنند پیشنهاداتشان را به من بدهند ، خدمتگذار پاکتی از موش را جلویم گرفته ، حاوی پنج موش چاق و چله که به دام انداخته بود و من بلافاصله تشویق نامه ی زیر را به اضافه مبلغ 25000 تومان به ازای هر موش 5000 تومان به همکار مذکور هدیه می دهم .

همکار گرامی ....

« نظر به احساس مسئولیت و توانایی تان در حفظ محیط اداره و به دام انداختن پنج عدد موش از جنابعالی تقدیر و تشکر به عمل می آید . »
+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1387ساعت   توسط عزیزا... محمد پور  | 

« لطفاً کمی عجله کنید ! »

دوستی تعریف می کرد :

از بیرون می بینم بانک خلوت است . ماشین را دوبله پارک می کنم و وارد بانک می شوم و جلوی باجه می روم . کارمند بانک می گوید شماره بگیرم . دو باجه بی مشتری است . شماره می گیرم و به انتظار شنیدن شماره خود چند دقیقه ای قدم می زنم . اما اسمی خوانده نمی شود ، سر را به اطراف می چرخانم به دنبال گوینده صدا . با خود می گویم : « لابد به قضای حاجت رفته . » ده دقیقه می گذرد . مأموری را کنار ماشین می بینم . قید پول را می زنم و با عجله از بانک می زنم بیرون . اما قبل از آنکه خواهشم را از مأمور بکنم ، برگه ی جریمه را چفت برف پاک کن می بینم
+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1387ساعت   توسط عزیزا... محمد پور  | 

« رفتگران ! »

غروب نیمه شعبان با خانواده ، سوار بر ماشین در شهر دور می زنیم و هر از چند گاهی توقف و کوتاهی کرده ، با شیر و شربت و شیرینی پذیرایی می شویم . شب هنگام ، وقتی راهی منزل می شویم ، آسفالت شهر پر شده است از لیوان های پلاستیکی . دلم بدجوری برای رفتگرهای شهرداری می سوزد

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1387ساعت   توسط عزیزا... محمد پور  | 

« بازیگر زرنگ »

 

دوست کارگردانی می گفت :

ناگهان وسط اجرای نمایش ، یکی از بازیگران از صحنه بیرون می رود . من به گمان اینکه قضای حاجت دارد ، از پشت صحنه به بازیگران می گویم با بدیهه گویی فضا را پر کنند . دقایقی می گذرد . از بازیگر مذکور خبری نیست . منشی صحنه را سراغ او می فرستم ، پیدایش نمی کند . عصبانی به موبایلش زنگ می زنم . شرمنده و هراسان می گوید ، یکی از طلبکارانش را در میان تماشاچی ها دیده و ناچار فلنگو بسته و اکنون کیلومترها از ما دور شده است .....
+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1387ساعت   توسط عزیزا... محمد پور  | 

« نیم ساعت بعد از جلسه ... »

با عجله راهی جلسه ی استانداری هستم کمیته دهه فجر . در پارک کنار استانداری شاعری شوریده ، ناگهان دستم را می گیرد و بی مقدمه شروع می کند به قول خودش به خوانش سرایش های خود . » یک نفس و مسلسل وار و با احساس و پروانه وار و من نگران تأخیر حضورم در جلسه به نیم ساعت بعد که به جلسه می رسم و در برابر شماتت رئیس جلسه حرفی برای دفاع از خود ندارم

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1387ساعت   توسط عزیزا... محمد پور  | 

« نزد قاضی ، بازی ؟ »

دوستی روحانی تعریف می کرد : در مشهد ، تازه ملبس به لباس روحانیت شده بودم و تنگدست ، روزی خانمی از من دعوت می کند در منزلشان روضه بخوانم . و با خوشحالی پذیرا شدم و وقتی وارد اتاق شدم ، جمعی از علماء من جمله استادان خود را می بینم راه گریزی نداشتم و لرزان از منبر بالا رفتم . بعد از روضه خوانی فوراً از اتاق زدم بیرون . در ته کوچه صاحبخانه ، دوان دوان خود را به من رساند و عبایم را به من پس می دهد . تازه فهمیدم از هول عبایم را روی منبر جا گذاشتم
+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1387ساعت   توسط عزیزا... محمد پور  |